تبلیغات
حر ف های دل - مطالب آبان 1393

رفتن بهانه نمی خواهد

رفتن بهانه نمی خواهد
بهانه های ماندن
که تمام شود
کافیست ..

[ دوشنبه 26 آبان 1393 ] [ 03:32 ب.ظ ] [ ata mohammadi ]

نت سکوت را اجرا می کنم!

همین لحظه
آرامم
برای دقایقی نا معلوم!
بی فاصله
بی حرف
نت سکوت را اجرا می کنم
میدانم این تنها چیزیست که تو نیز می شنوی
گوش کن ….

[ دوشنبه 26 آبان 1393 ] [ 03:31 ب.ظ ] [ ata mohammadi ]

انقدر ، زود نرسند

کاش
کمی
دیر شدنها
هم
خسته میشدند
تا گاهی …
انقدر ، زود نرسند …

[ دوشنبه 26 آبان 1393 ] [ 03:30 ب.ظ ] [ ata mohammadi ]

بازی زندگی با من چه کرد؟

این قاعده ی بازی است….

اگر دست دلتان رو شد که دوستش داری …

باختنت حتمی است …

مراقبِ آخرین جمله‌ی آخرین دیدار باشید ؛

دردش زیاد است!
 
خیلی زیاد است!


[ شنبه 17 آبان 1393 ] [ 03:30 ب.ظ ] [ ata mohammadi ]

چه بی تفاوت میگذری

چه بی تفاوت میگذری
این روزهایم به تظاهر می گذرد…
تظاهر به بی تفاوتی…
تظاهر به بی خیالی…
به شادی…
به اینکه دیگر هیچ چیز مهم نیست…
اما…چه؟می دانی چرا
چه سخت می کاهد از جانم این “نمایش”



[ شنبه 17 آبان 1393 ] [ 03:28 ب.ظ ] [ ata mohammadi ]

روزگاری خواهد رسید

همچنان که در آغوش دیگری خفته ای ، به یاد من ستاره ها
 
را خواهی شمرد تا آرام شوی

دلت هوایم را خواهد کرد . . .

به یاد خواهی آورد باهم بودن هایمان را . . .

به یاد خواهی آورد خنده هایم را . . .

به یاد خواهی آورد اشک هایم را . . .

به یاد خواهی آورد آغوشم را
. . .

مطمئنم در آن لحظه در دلت می گویی :

 من آغوشت را می خواهم 



[ شنبه 17 آبان 1393 ] [ 03:27 ب.ظ ] [ ata mohammadi ]

داستان عاشقانه و بسیار غمگین


شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو.
 
مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :
  
سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم.
 
 دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند.
 
علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.
 
یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ.
پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ….
 
پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود.
 
پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند…


[ شنبه 17 آبان 1393 ] [ 03:25 ب.ظ ] [ ata mohammadi ]

من که یاری ندارم

چشم انتظاری ندارم..واقعا ندارم
قاصدک برو برو که با تو کاری ندارم.
قاصدک به چشم من ، قصه ی یک دردی برو..
میدونم برای من ، خبر نیاوردی برو..
خیلی وقته اونی که براش می مردم دیگه نیست
قاصدک هارو به یادش می شمردم دیگه نیست..
خیلی وقته که دارم با تنهایی سر می کنم..
همه ی قاصدک های شهر و پر پر میکنم…


[ شنبه 17 آبان 1393 ] [ 03:22 ب.ظ ] [ ata mohammadi ]

گاهی

گاهی آنقدر غرق آرزو هستی
 که فراموش می کنی
خودت آرزوی کسی هستی


[ شنبه 17 آبان 1393 ] [ 03:17 ب.ظ ] [ ata mohammadi ]

وقتى دلت تنگ شد

وقتى دلت تنگ شد

هر وقت چشمت تر شد

وقتى دیگه نبود کسى

امید و یا همنفسى

بدون که هست اینجا کسى

که تو براش همه کسى



[ شنبه 17 آبان 1393 ] [ 03:16 ب.ظ ] [ ata mohammadi ]

کاش

کاش
کمی
دیر شدنها
هم
خسته میشدند
تا گاهی …
انقدر ، زود نرسند …

[ شنبه 17 آبان 1393 ] [ 03:14 ب.ظ ] [ ata mohammadi ]

ورد لب مردان جهان، مردی توست

ذکر دل و جان عاشقان، مردی توست
ورد لب مردان جهان، مردی توست
تاریخ عـطـشنـاک دل شـیـعـه هـنوز
سیراب شریعه جوان‌ مردی توست

[ سه شنبه 13 آبان 1393 ] [ 09:11 ب.ظ ] [ ata mohammadi ]

ای کودک

ای کودک…
کفش هایم را نپوش تلاش تو برای بزرگ شدنت غمگینم می کند…
کودک بمان ،کوچـک بمان …
من در بزرگ شدنم دردهایی دیدم که کـــوچک کرد بزرگ شدنم را …

[ جمعه 9 آبان 1393 ] [ 11:38 ق.ظ ] [ ata mohammadi ]

تو تنها قرار زندگیم

وقتی قرار باشد من بی قرار تو باشم
و تو تنها قرار زندگیم
از هر چه قرار غیر تو باشد
“خواهم گذشت….!”

[ جمعه 9 آبان 1393 ] [ 11:37 ق.ظ ] [ ata mohammadi ]

چنان ﭼﻮﺑﯽ ﺩﺭ آﺳﺘﯿﻨﻢ ﮐﺮﺩ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ

چنان ﭼﻮﺑﯽ ﺩﺭ آﺳﺘﯿﻨﻢ ﮐﺮﺩ ﺭﻭﺯﮔﺎﺭ

که ﻣﻌﻨﺎﯼ ﺳﮑﻮﺕ ﺗﻠﺦ ﻣﺘﺮﺳﮏ ﺭﺍ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ …



[ پنجشنبه 8 آبان 1393 ] [ 11:04 ق.ظ ] [ ata mohammadi ]